ملک الشعرای صبا
فتحعلی خان صبا,از شعرای مشهور کشورمان در عصر قاجار، و ملکالشعرای دربار فتحعلی شاه بوده است. محمدتقی بهار مشهور به ملکالشعرای بهار، از تبار برادر همین فتحعلی خان صبا است.
برادر فتحعلی خان در زمان سلطنتِ آقامحمدخان قاجار، شعری در مدح زندیه سروده و به همین جرم از سوی خان قاجار سخت تحت تعقیب طرف قرار داشت، و خود فتحعلی خان نیز انسانی صریحاللهجه و رُکگو بود. ماجرای زیر، گواه همین صراحت لهجه و رکگویی صبا است. آوردهاند که:
روزی فتحعلی شاه قاجار به فتحعلی خان گفت: صبا! تازگی شعری سرودهایم، میخوانیم ببین چطور است و از جهت ادبی، چه مقدار ارزش هنری دارد؟
شاه، لابد، توقع داشت که شاعر دربار، که از صلههای شاه پهلو برآورده و دیگ و دیگدان از زر و سیم زده است، به محض شنیدن اشعار وی، زبان به مدح و ثنا گشاید و پایه شاه قاجار را از حافظ و فردوسی بلکه عرش و کرسی نیز فراتر شمرد! اما برخلاف انتظار، فتحعلی خان پس از شنیدن ابیات شاه، گفت:
ــ قربان تعریفی ندارد فلان جایش فلان عیب را دارد و بهمان جایش بهمان عیب را...!
شاه سخت در غضب شد و فریاد کشید: فراشها، فراشها، بیایید، این مردک پدرسوخته... را به اصطبل ببرید و زندانی کنند و مقداری کاه پیشش بریزید، تا دیگر هوس اینگونه جسارتها به طبع شریف ما، به سرش نزند...
فراشها، بیچاره شاعر حقگو را کشان کشان به طویله سلطنتی بردند و صبا چندی در آنجا زندانی بود تا هوای ابری دربار، آفتابی شد و شاه از جرم! وی درگذشت و به زودی، همچون گذشته، مقرّب درگاه شد.
چندی بعد...، مجدداً یک روز که شاه، به غایت، کیفور و سرمست بود و باز از خزانه طبع سرشار خویش، دُرهای دَری بیرون کشیده بود! فتحعلی خان را صدا زد و چند بیتی را که به تازگی سروده بود برای وی خواند و از او خواست که در باب وزن و ارزش ادبی آن اشعار، نظر دهد.
فتحعلی خان، که هنوز خاطره تلخ زندان را در یاد داشت، پس از شنیدن اشعار، رو به سوی اصطبل ایستاده و گفت:
ــ قربان! یفرمایید فراشها بیایند و مرا به اصطبل ببرند!
شاه که منظور صبا را خوب دریافته بود، خندید و از خیر قضاوت شاعر جسور و سخنسنج درگذشت!
به موردی دیگر از بذلهگویی و حاضر جوابی صبا توجه کنید:
آیتالله میرزا محمدحسین مسجدجامعی در 28صفر1418ق/تیر1377ش نقل کردند:
ملکالشعرای صبا مورد غضب فتحعلی شاه قرار گرفت و او را به زندان افکندند. زمان چرخید و بهار ــ این فصل طراوت و شادی ــ از راه رسید. روز عید، رجال کشور در دربار گرد آمدند تا مراسم سلام انجام گیرد. شاه حرکت کرد که به مجلس دربار حاضر شود، در راه چشمش به درختان پرشکوفه افتاد که قطرات باران بر شاخ و برگ آنها نشسته و منظرهای بس زیبا و دلانگیز به وجود آورده بود. طبع شاعریش گل کرد و بالبداهه گفت:
روز عید است و به هر شاخ، نَمِ باران است
ولی هر چه کرد که مصرع دوم را تکمیل کند، نتوانست. لذا وقتی وارد مجلس شد ماجرا را برای وزرا و رجال و اعیان حاضر در مجس تعریف کرد و از آنها خواست بیت را تکمیل کنند. هیج یک از رجال، چیزی به نظرشان نرسید و همگی از تکمیل بیت درماندند. شاه بسیار دمغ شد و گفت: اینکه نشد، بروید ملکالشعرا را از زندان بیاورید، بلکه او تکمیل کند...
ملکالشعرا را به حضور شاه آوردند و شاه، با شرح ماجرا از وی خواست که مصرع دوم این بیت را بسراید:
روز عید است و به هر شاخ، نَمِ باران است
صبا نگاهی به چپ و راست انداخته و بی درنگ سرود:
روزِ بخشیدن تقصیر گنهکاران است!
شاه خندید و از این پاسخ بجا و بهنگام بسیار خوشش آمد و او را بخشید.
میدانیم که ملکالشعرای صبا، دیوانی 70هزار بیتی (به لحن حماسی، و بر وزن «شاهنامه» فردوسی) موسوم به «شاهنشاه نامه» دارد که در مدح فتحعلی شاه و شرح جنگهای ولیعهد وی عباس میرزا با روسهای تزاری در قفقاز سروده است و با این بیت آغاز میشود:
به نام خداوند آموزگار نگارنده نامه روزگار
دیوان دیگر صبا، مثنوی «خداوندنامه» نام دارد که منظومهای حماسی در شرح احوال رسول گرامی اسلام و مولای متقیان علیهماالسلام است.
شاهنشاه نامه و خداوندنامه، از لحاظ ادبی، بی گمان دو اثر برجسته است. ولی تصور فاضل خان گروسی در ترجیح سراینده این دو دیوان بر فردوسی بزرگ! تصور درستی نیست. وقتی که قصیدهسرای فلکفرسایی چون انوری در وصف اسناد طوس میگوید: او نه استاد بود و ما شاگرد / او خداوند بود و ما بنده! تکلیف دیگران معلوم است.
مؤلف «حدیقةالشعرا» برای آنکه نادرستی این تصور را به امضای خودِ صبا برساند، ماجرای شگفت زیر را نقل کرده است:
«از قضیه رحلتش [= رحلت صبا] قصهای عجیب دارم و آن، آن است که، در چهار روز قبل از وفات خود، روزی برادر و کسان و اولاد خود را خواسته صحبت از شعر به میان آورد. آنگاه یکی را گفت: از خداوندنامهام قدری بخوان! بخواند. بعد دیگری را گفت: از شاهنشاهنامه پارهای برخوان. او نیز برخواند. پس از آن گفت: شاهنامه فردوسی را هم بیاورید و بعضی از آن بخوانید. حاضر کرده، گشودند و اتفاقاً اول صفحه این بود که:
شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افراسیاب!
به محض شنیدن این شعر، حالش دگرگون شد و همانا دریافتِ تفاوتِ اشعار خود را با استاد کرده، مبهوت ماند و حالت غشی بر او روی داد. دیگر تکلمی نکرد، مهموم و مغموم بماند و اثر مرض از او ظاهر شد و بعد از چهار روز درگذشت».
منبع: www.1000Pich.com
